مدح و ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها
وقتی زمین در حیرت خود غوطهور بود وقتی زمان گِرد خودش گرم سفر بود وقتی بشر در لاک تنهـایی فرو رفت وقتی جهان در فکر فصلی تازهتر بود وقتی ملَک در سجدۀ خود ذکر میگفت وقتی شب تاریک دلـتـنگ سحـر بود وقتیکه مکّه در فراق عشق میسوخت وقـتی مـدیـنه عـلّت هر چه خـبـر بود وقتی علی مشغول تـسـبیح خـدا گشت وقتی که زهـرا هـمـدم چشمان تر بود دیـدنـد یـاس فـاطـمی در خانه گل داد یک بار دیگر ساقـۀ ریـحـانـه گل داد کـوثـر به روی دامـن کـوثـر نشـسـته سـاقی کـنـار سـاغـری دیگـر نشـسته یکسو حسن یکسو حسین، اینبار دیدند دل، عـاشـقـانه محـضر دلـبر نشـسـته خـیل ملـَک آمد برای عرض تبریک جبریل هم یک گوشه پشت در نشسته در بـیـن بـسـتـر با نـگـاه بـیقـرارش مـادر به شـوق دیـدن دخـتـر نـشـسته اصلاً خـدا بـاید بگـوید نـام او چیست لبـخـنـد بـر لـبهای پیـغـمـبر نشـسته صدیـقـۀ صغـری، گـل مکـتب رسیده آری عـقـیـلـه، عـارفـه، زیـنب رسیده زینب همان بانو که کوهی استوار است زینب همانکه آسـمانی از وقـار است بانـوی صـبر و بردباری در مصائب امّ ابـیـهـای عـلـی در روزگـار اسـت زینب هـمان بـانـوی تـسـبـیح و تهجّد مـاه بـلـنـد آوازۀ شـب زنـدهدار اسـت با خـطـبـههای آتـشـیـن کـوفـه و شـام تیغ کلامش رعد و برق ذوالفقار است داد آبـرو حُـجـب و حـیـا را عـفّت او در وادی عقل و خرد یکّهسوار است زینب همان که در شجاعت مثل حیدر زینب همان که در سخاوت مثل مادر او با کـلام نـافـذش روشـنـگـری کرد حیدر شد و در کاخ شیطان محشری کرد او دخـتر زهـرای مـرضیّهست، یعنی زن بود و بر زنهای عالَم سروری کرد خـیـبـر همان کـاخ یـزیـد بیخـدا بـود قلعه شکست و باز، کار حیدری کرد روح بصیرت در کلامش موج میزد با خـطبهاش دین خـدا را یاوری کرد ما را حسینی کرده اصلاً لطف زینب او کـاروان کـربـلا را رهـبـری کـرد بـاید که در راه ولایت مـکـتـبی مـاند گاهی نـبـاید رفـت، بـاید زیـنـبی ماند ما هـم مـیان فـتـنـهها از جـان گذشتیم از کـوچـۀ تـردیـد با ایـمـان گـذشـتـیم از این دو روز زندگی مثـل شـهـیدان مـا هم بـرای عـزّت ایـران گـذشـتـیـم ما را به زیر پـرچـم زینب رسـانـدنـد از هر خـیابـانی که در بـاران گذشتیم این انـقـلاب زیـنـبی راه نـجـات است بـا ذکـر ثـارالله از طـوفـان گـذشـتـیـم ما دشـمن سر سـخـت استکـبار هستیم با سـربـلـنـدی از دل مـیـدان گـذشـتیم موج ابـابـیـلـیـم و سـرتا سـر دلـیـلـیـم موشک شدیم و بر سر اصحاب فـیلیم روزی که داعش فکر تخریب حرم بود بر دوش سـربـازان ایـرانی عـلـَم بود میزد به مـیـدان شـهـادت حاج قـاسم او با شـهـیـدان خـدایـی هـمقـسـم بـود فرقی ندارد شهر تهران یا دمشق است! دشمن به فکـر این حـریم محـترم بود باب شهـادت بـاز شد یک عده رفـتـند ما خواب ماندیم و سفر در صبحدم بود میرفت هر کس که هوای کربلا داشت میماند هر کس همنفـس با آه غم بود از کـربـلا گـفـتـیم و داغـش یـادم آمـد آن لحـظـۀ سـخـت فـراقـش یـادم آمــد زینب تنی را قعـر یک گودال میدید در گوشهای هم مادری بیحال میدید در دست خولی و سنان سرهای خونین در دست شمر و حرمله خلخال میدید پیراهنی کهنه به روی دست میرفت در قـتـلـگـاه کـربـلا جـنـجـال مـیدیـد زجری کشید و بینهایت غصّه میخورد تا زجـر را دور و بر اطـفـال میدیـد هر سال را او با حسینش روز میدید هر روز را او بیحسینش سال میدید بـرگـرد ای روح سـلام عـمّـه زیـنـب شـمـشـیـر سـرخ انـتـقـام عـمّـه زینب |